پیــــــر بابـــــا

خرید بک لینک
•چهار روز پس از آغاز آخرین ماه سال،یعنی پنجم اسفندماه،در نیمه های آغازین شب،هنگامی که به قصد خانه، دانشگاه را ترک کردم، تصویری زنده از یک پیربابا در خیابان کارگر جنوبی نگاهم را منجمد کرد.می گویم پیر بابا،چون به نظر بابا می رسید.پیرمردی که با صدای لرزان فریاد سر داده بود که "انگشتر طلا برای فروش دارم،کسی انگشتر طلا نمی خواهد؟"

کمرش را به سمت جلو قوس داده و انگشتر را با دو انگشتی که از سرما در درون دست کش پنهان شده بود،گرفته بود. کلاه پشمی ای که از ظهور اولین پرزهای میلی متری اش زمان زیادی می گذشت،به او ظاهری مظلومانه تر بخشیده بود. در آن روز پس از دیدن صحنۀ اعتصاب رانندگان تاکسی در مقابل ساختمان مدیرت و نظارت بر تاکسی رانی،فکر نمیکردم بعدتر با صحنۀ متاثر کننده تری رو به رو شوم اما استثنا در اینجا خودنمایی کرد.پیش تر از این ها هم با صحنه هایی متحیرکننده مواجه شده بودم اما هیچ پنجم اسفندی تا به حال به این اندازه دل خراش نبود.اصلا منطق فروش انگشتر طلا در خیابان ،درکدام قسمت از مغز اش نهفته شده بود؟!چه کسی قرار بود به پیربابا و آن انگشتر در اولین نگاه اعتماد کند؟اصلا مگر این روزها معتمدی برای اعتماد وجود دارد؟شاید اگر می گفت :"سه کیلو گوشت قرمز برای فروش دارم"،مردم بیشتری نوای فریادش را می شنیدند.

تنها جمله ای که برای شیون داشت همان جمله پرسشی بود اما لا به لای لرزش بانگ اش،نشانی از حرف های دیگر بود؛آنچه شنیدنی ست اما نه برای همه،بلکه برای محرم اسرار،برای یک معتمد.

از صمیم قلب دوست داشتم در کنارش بایستم و آنچه برای گفتن داشت بشنوم،معتمدش باشم و هر دو گوشم را برای شنیدن،درمیان بگذارم.

افسوس که تنها یک نگاه بود،نگاهی ترحم آمیز که از عهده عام بر می آید و گفتن یک کلمه احساسی که معمولا در این مواقع از درون آدمی بر می خیزد و همه اش در همین کلمه خلاصه می شود:آخِی

پیــــــر بابـــــا...

ما را در سایت پیــــــر بابـــــا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 110 تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 12:59

صفحه بندی